داستان سواره نظام کوهستان
دهـکــده ادبـیــات پـاســارگــاد
به وبلاگ خودتون خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید
رگبار گلوله خاموشي دهكده را شكافت. زن هاي سراسيمه، كودكانشان را در پناه گرفتند. درها با شتاب بسته شد و صداي افتادن كلون ها به گوش آمد. پيرمردان كه در كافه كوچك دهكده به دور ميز بازي دومينو، سرگرم نشخوار زمان بودند با عجله بيرون ريختند و پراكنده شدند. اما خوآن كريسموس تومو به آستانه در خانه محقر خود نرسيد: گلوله ئي از پشت در سرش جا گرفت و او را خشك و منقبض نقش زمين كرد. سوارها كه هنوز از تفنگ هايشان دود بلند بود در تقاطع كوچه ها جست و خيز مي كردند. يكي از اين سرخ هاي مادر به خطا را هم نگذاريد فرار كند! زن ها نگران پيرمردهاي ديگر و بچه ها بودند، زيرا مرداني كه مي توانستند تفنگ سرپري به دست بگيرند يا از قداره استفاده كنند براي شركت در جنگ هاي پارتيزاني به بالاي تپه رفته بودند. گروهبان كه در ميان صفير گلوله ها روي زمين اسبش قرار گرفته بود، از اين تجربه بهره مي گرفت: مرغ هاي ترسو، بيائيد بيرون مثل مرد جنگ كنيد! در ميدان، سايه ها در زير آفتاب از جنبش باز مي ماند. سگي كه در خانه صاحبش را بسته يافته بود، بيمناك زوزه مي كشيد، و بي آن كه طرفي بربندد مي كوشيد پوزه اش را لاي در فرو كند. تفنگ گروهبان بار ديگر طنين افكند و حيوان كه به خود پيچيده بود به شتاب شروع به چرخيدن به دور خود كرد. مارپيچ زوزه هايش تمام دهكده را مي شكافت و پيش مي رفت، ناگهان دري گشوده شد. كلاريسا موفق شد از دست عمه هايش آزاد شود و خود را به كنار پدربزرگش برساند، اما خوآن كريسوس تومو ديگر زنده نبود. گروهبان فرياد زد: دختر را دستگير كنيد! سربازها، سوار بر اسب، حيرت زده، به يكديگر نگريستند. آن ها خود را براي انجام چنين فرماني آماده نكرده بودند. گروهبان كه آن ها را مردد ديد با تپانچه خود به تهديد پرداخت: نشنيديد چه گفتم؟ سرجوخه روسندو كه مراقب دروازه دهكده بود مهميز به اسب زد، اما پيش از آن كه بتواند نزديك شود چهار سرباز خود را به روي دختر افكندند. ناگهان دختر از زير شال خود تمام گلوله هاي تپانچه اش را خالي كرد و دو تن از سربازها از مركب هاي شان به زير افتادند. سربازها آماده تيراندازي مي شدند كه گروهبان جلو آن ها را گرفت. او را زنده مي خواهم. و در حالي كه اسبش را روي دو پا بلند مي كرد راه بر دختر بست. دستگيرش كنيد. سربازها دختر را از اين سو به آن سو مي كشيدند تا سرانجام توانستند در گوشه ميدان، ميان پاهاي اسب ها، دست و پاي او را ببندند. از ميان لباس هاي دريده و پاره، قسمتي از تن دختر، آشكار شد. دست يكي از سربازها روي آن افتاد و در همان اثنا، گلوله گروهبان به زانوي سرباز اصابت كرد. سرباز مجروح كه جز پيكر دختر جوان تكيه گاهي نداشت ناله كنان بر زمين خم شد: سر گروهبان، ناقصم كرديد! براي اين كه دستت جائي فرود آمد كه نگاه من به آن دوخته شده بود. اين زن مال من است و من هم اهل بذل و بخشش نيستم. در حالي كه كلاريسا دست و پا بسته روي پاهاي گروهبان افتاده بود، گروه آماده مي شد تا دهكده را ترك كند، زوزه هاي سگ بريد. آخرين سواران كه اجساد همقطاران خود را بر ترك اسب ها افكنده بودند هنوز دهكده را ترك نكرده بودند كه عمه هاي كلاريسا، اشك هاي خود را بر خاك ميدان افشاندند. پس از آن، درها يكي پس از ديگري گشوده شد و تفسيرها درباره پيرمرد با هم درآميخت. آن ها سر مرده را بلند كردند و مرده از ميان سوراخي كه سرهاي آن ها دورتادورش را گرفته بود به خورشيد خيره ماند و خواهرانش هرچه پلك هاي او را روي هم مي نهادند سودي نداشت؛ ديگر خورشيد مردمك چشم هايش را آزار نمي داد. آنگاه يكي از عمه ها به پسربچه ئي كه با خود در نبرد بود تا گريه نكند گفت: به كوهستان برو و به دنبال نزديك ترين رابط چريك ها بگرد. به او بگو به پدرت خبر بدهد كه سربازها پدربزرگت را كشته اند و عمه كلاريسا را برده اند. پسربچه با قدم هاي كند به راه افتاد. پاهايش بيش از آن سنگيني مي كرد كه بتواند از رشته خوني كه همچنان از پيكر پدربزرگش جاري بود، دوان دوان دور شود. سرجوخه در راه بازگشت به سربازخانه، رد خون اجسادي را كه بر ترك اسب ها تكان مي خوردند دنبال مي كرد و غيظ خود را فرو مي خورد. مسافتي دورتر، وقتي كه سربالائي جاده آغاز مي شد، صداي ناله هاي دخترجوان كه لب هاي خود را مي گزيد به گوش او رسيد. اسبش را تندتر راند و به گروهبان رسيد: بهتر است جسدها را همين جا به خاك بسپاريم. وجود صليب آن ها در مقابل سربازخانه ايجاد ناراحتي مي كند. هركاري دلتان مي خواهد بكنيد سرجوخه، من با اين ماده به راهم ادامه مي دهم. سوارها ايستادند و در ميان بيشه، در سايه درختان، در زير حركات بال هاي لاشخورهائي كه رد خون دنبال مي كردند گورهائي حفر كردند. هوا خنك نبود، اما در سربازخانه همه مي لرزيدند. آن ها نمي فهميدند كه به چه جهت برخلاف تاكتيك هاي جنگ به آن ها دستور داده مي شد كه براي نبرد به كوهستان بروند. افراد، تفنگ هايشان را روغن كاري مي كردند و منتظر بودند در اتاقي كه گروهبان در آن با دختر خلوت كرده بود گشوده شود. آن ها سرجوخه روسندو را مامور كرده بودند كه درباره دستورهاي صادره با سركرده شان وارد مذاكره شود. براي همه آن ها كاملا روشن بود كه اگر چريك ها را در استحكامات خودشان تعقيب كنند تا نفر آخر نابود خواهند شد. در داخل اتاق بار ديگر صداي فريادهاي كلاريسا و سخنان خشم آلود گروهبان شنيده مي شد: مجبورم نكن بسپارمت دست سربازها. من از تو غير از تنها چيزي كه مي تواني به يك مرد بدهي هيچي نمي خواهم. يكي از افراد ريشخندكنان فرياد زد: سر گروهبان! اگر شما موفق نشديد، ما با كمال ميل حاضريم اين كار كوچك را به جاي تان انجام بدهيم. سرباز مجروح، همان طور كه زانوي زخم بندي شده اش را مي ماليد درون ننويش غلتي زد. بر اثر تب، عرق بر همه بدنش نشسته بود. زمزمه كنان گفت: مواظب باش! او مرا براي كاري كمتر از اين ها لنگ كرد! همان سرباز، بي آن كه از روغن زدن به تفنگش دست بردارد اصرار كرد: اگر بايد سرخ ها به سيخ مان بكشند، چرا نبايد لذت يك تكه حسابي را بچشيم؟ بالاخره در گشوده شد و گروهبان، با زيرشلواري و خراش هائي بر سينه و صورت از آن بيرون آمد. دو روز گوشه نشيني، بيش از دو سال جنگ پيرش كرده بود. ريشش درآمده بود و چهره اش كه بدون آن هم خشن و جدي بود، تيره تر مي نمود. پلك هاي سنگين، چشم هاي كوچكش را كه بر اثر شهوت راني براق تر شده بودند، مي پوشاند. لب پائينش چنان شكافته بود كه گوئي دارد سوت مي زند و دندان هاي پائينش در جراحت كاردي كه آواره او را دريده بود، آشكار بود. هنگامي كه مي خواست با آب حوض حياط صورتش را بشويد، كلاريسا كه با پيراهن گروهبان اندكي از پيكرش را پوشانده بود به شتاب از اتاق بيرون جست تا بگريزد اما پيش از آن كه به راهرو برسد، مرد نظامي با يك پشت پا او را به زمين افكند. پيكر برهنه و كوفته، سربازان را كه با نگاه هاي حريصانه تماشايش مي كردند به شدت برانگيخت. دختر جوان هق هق كنان صورتش را ميان زانوهايش پنهان كرد. سرجوخه با شتاب پيش رفت و او را با نيمتنه خود پوشاند. هرزه، حالا مي فهمي كه مرد يعني چه! اين جوري خودت را به افراد نشان مي دهي؟ گروهبان كه ناراحت شده بود او را بار ديگر به داخل اتاق راند. سرباز مجروح بلند شد كه از ميان گره هاي ننو نگاهي بيندازد و رئيس خود را ببيند. گروهبان كه از زرق و برق لباس نظامي خود عاري شده بود، مانند وزغي بينوا به نظر مي رسيد. پاها برهنه، انگشت ها خشك و چغر، پاها اندكي خميده: اقتدار او تحقيري نفرت انگيز برمي انگيخت. از آن چه در ذهن افراد مي گذشت احساسي خفيف در خود يافت و پيش از آن كه دستوري بدهد هفت تيرش را به دست گرفت. به صف! افراد، با احتياط و به رغم ميل خود به اسب هايشان كه قبلا زين شده بود نزديك شدند و صف بستند. تفنگ هايشان نامنظم بود و بعضي ها هنوز تگمه هاي شلوارشان را مي بستند. گروهبان برخلاف عادت ايامي كه در عين قدرت بود از قدم زدن در مقابل افراد خودداري كرد. با نگاه هاي تهديد آميزي براندازشان مي كرد و تپانچه اش را تكان مي داد. سرجوخه روسندو، فرماندهي جوخه را به عهده بگيريد و دستورهاي مرا اجرا كنيد! سرجوخه يك قدم از سر صف جلو آمد. مسلسلش را حمايل كرد و با حالتي باشكوه و با لحني محكم اين كلمات را ادا كرد: سر گروهبان! اجازه بدهيد به اطلاع برسانم كه ما همه تصور مي كرديم شما شخصا فرماندهي اين حمله خطرناك را به عهده مي گيريد و... گروهبان كه بار ديگر مي خواست وارد اتاق شود خشميگن برگشت، شكاف لبش را گزيد و تفي بزرگ از آن بيرون زد. حرف ندارد. به شما دستور مي دهم، اجرايش كنيد! نگاه سرجوخه روسندو متوجه گروه شد. تا آن زمان هيچگاه خود را با افراد جوخه اش اين قدر متحد نيافته بود. مي خواست دستور حركت بدهد كه صداي گروهبان را شنيد: سرباز مجروح را هم ببريد. اين كار به اش ياد مي دهد كه با زن ها چه طور رفتار كند. ننو به تكان درآمد: سر گروهبان! زانوي من حسابي ورم كرده. نگاه كنيد: گلوله توش مانده و تب دارد مرا مي سوزاند. نمي خواهم كسي شاهد باشد اين جا چه اتفاقي مي افتد. و با حالتي عصبي مشغول باز كردن قفل در شد. صداي مطيعانه سرجوخه برخاست: قسمت... پيش! سرباز مجروح كوشيد به تنهائي برخيزد اما همين كه ننو را رها كرد بر زمين افتاد. سرجوخه ناگزير شد ظاهر متفرعن خود را رها كند و به ياري او برخيزد. اندكي بعد سربازان سوار پيش از آن كه به سربالائي تپه ها برسند، در اطراف سربازخانه اسب مي تاختند. در لحظه ئي كه داشتند در بيشه دو طرف جاده پنهان مي شدند براي آخرين بار به سوي اتاقي كه گروهبان در آن گوشه گرفته بود نگريستند. علف ها به نحوي غريب تكان خوردند. سرجوخه تفنگش را بلند كرد و افراد جوخه در ميان درخت ها پراكنده شدند و به دنبال مواضع دفاعي گشتند. روسندو كه پشت درختي پنهان شده بود فرياد زد: اگر نمي خواهيد سوراخ سوراخ تان كنيم بيائيد بيرون. شاخه هاي كنار پرتگاه تكان خورد و كلاهي لبه پهن و چهره رنگ پريده پسربچه آشكار شد. با احتياط اما بدون ترس تا وسط جاده پيش آمد. ديگر كي آن جا است؟ من تنهاي تنها هستم. سرجوخه و سربازها در مواضع خود باقي ماندند. سرو صداي رود كه در عمق پرتگاه جريان داشت شنيده مي شد. ما براي بازي نيامده ايم اين جا. به شان بگو تسليم بشوند. گلوي بچه خشك شد. ترس از اين كه آن ها حرفش را باور نكنند او را در برگرفت. به زحمت مي توانست به درخت هائي كه انگار با او حرف مي زدند جواب بدهد. قسم مي خورم كه تنها هستم. سرجوخه كه همان طور كمين كرده بود پرسيد: كجا مي رفتي؟ پسربچه كه سربه زير افكنده بود با نگراني اعتراف كرد: آمده بودم ببينم سر عمه كلاريسا چي آمده. افراد گروه قاه قاه خنديدند: عجب ترسوهائي هستيم ما! يك بچه ريقو دچار وحشت مان كرد. سرجوخه از اسب به زير آمد، از كمينگاهش خارج شد و به نظاره تپه پرداخت. وقتي اطمينان يافت كسي ديگري آنجا مخفي نشده به پسربچه نزديك شد: كي ترا فرستاده در كمين ما باشي؟ پسر كلاه بزرگش را برداشت و تو دست هاش نگه داشت و توضيح داد: فقط خودم. سربازان كه اسب ها را به جاده برگردانده بودند دوباره به خنده افتادند. سرجوخه مسلسلش را به طرف آن ها گرفت و خنده شان را بريد: اسلحه تان را بگذاريد زمين. رفتار تهديد آميز او بيش از اين حرف هاي نامفهوم سربازها را ترساند. با حيرت به يكديگرنگريستند. نه، سرجوخه شوخي نمي كرد. حالتي آمرانه داشت. ناگزير اسلحه و مهمات را در نقطه ئي كه او نشان مي داد به زمين ريختند. شما دو تا پياده بشويد و اسلحه را روي اسب هايتان بار كنيد. دو سرباز اسلحه را مثل بسته هاي چوب منظم كردند و به دو طرف اسب ها بستند. پسر بچه حيرت زده از سربازها مشغول تماشا بود. سرجوخه، منظورتان چيست؟ سرباز مجروح هنوز اميدوار بود كه همه اين ها جزئي از يك حيله جنگي باشد. سربازها چندين بار، درست در لحظاتي كه مي پنداشتند نابود شده اند، ديده بودند كه سرجوخه روسندو دشمن را فريب داده و بر او پيشي گرفته است. اما اين بار جسور عمل مي كرد. از موقعي كه براي دفن آن دو سرباز بيل به دست گرفته بود، شعله ذهنش خاموش شده بود. گوئي در آن جا جسد خود را هم به خاك سپرده بود. و در روزهاي بعد، تجزيه شخصيتش ادامه يافته بود. بي آن كه سر مسلسلش را برگرداند فرمان داد: پياده شويد. همه تان! اسب ها نگران سم به زمين مي كوبيدند. چون سنگيني سواران بر آن ها نبود. پوست شان را تكان دادند و با خرناسه هاي حاكي از ناراحتي گردن كشيدند. سربازها نمي توانستند به فكر فرد ارشد خود پي ببرند. اميدوار بودند كه اين دستورها از روي يك نقشه حمله از پيش تدارك شده باشد. سرجوخه بي آن كه كلمه اي بر زبان راند، تمام اسب ها و سلاح ها را در جاده ئي كه به كوهستان منتهي مي شد پيش راند. پسربچه را هم روي آخرين اسب نشاند. به اردوگاه چريك ها برو و به پدرت بگو در اين جا با افراد اسير منتظرش هستم. كودك كه فقط يك فكر ذهن او را تسخير كرده بود گفت: عمه ام چي مي شود؟ سرجوخه، صميمانه ضربه ئي به پشت او زد و گفت: نگرانش نباش. پيش از راه افتادن، مخفيانه يك تپانچه به اش دادم. پسربچه شلاق به اسب ها كشيد و در اين حال، افراد گروه، خاموش تر از درخت ها، در مقابل مسلسل سرجوخه ايستاده بودند. نمي دانم تصميم شماها چيست؛ اما من خودم خيالم اين است كه به گروه چريك ها ملحق بشوم. از پائين، از سربازخانه صداي گلوله ئي به گوش رسيد

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:








ارسال توسط نــاهـــــیــد
آخرین مطالب